دیر نکنی سیاوش
-
تاریخ: 1405/5/17 ساعت: 22:50
اون سال پاییز نخواست که ساعتِ مچی شو یه ساعت به عقب تر برگردونه. میگفت از اینکه دیر برسم می ترسم. بذار زمان گولم بزنه،یا چه میدونم ... بهم یاداوری کنه که داره دیر میشه! همیشه وقتی ازش ساعتو می پرسیدم، میگفت هشت ِ من!هفتِ شما. یا وقتی می خواستیم قرار بذاریم بهش میگفتم توی کافه می بینمت، ساعتِ شیشِ تو...
-
تاریخ: 1401/10/13 ساعت: 17:51
سالهای پیش همچین وقتهایی که از خاب بیدار میشدم حلوی آینه می ایستادم و در حالیکه تموم چشمم از زیلایی پر میشد باخودم فکر میکردم بیچاره تو که این زیبایی رو نمیبینی این موی بلند افشان مشکی عاشق کش این گونه های برجسته و لبهای خندان و برق ته مردمک هام رو نمیبینی بعد با خودم فکر میکردم شاید وقتی از راه برس...
تولدانه
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 21:30
نشستیم کنار صخره من و اون سکووووت خلوت و حدا براش شعری که اابتدای کتاب نوشته بودم رو براش خوندم چشماش قرمز شد و اشکاش....... بغلش کردم بوسیدمش
هتل سلیز خاطره انگیز
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 21:30
با ادمهای زادی آشناشدم با هیلی ها شهاب ب تازگی ازدواج کرد واون هوه خاطره رو با خودش برد ب نیستی درد خاطره ها هنوز داره خفم میکنه توی کنفرانس دانشگاه امیر کبیر با احد آشنا شدم و فقط چند ماه بعد تو اوج نابوری باز هم گریه ی یک مرد این چندمین گریه ای بود که تویخلوت از مردها میدیدم لحد میگفت من بچه ام بچ...